من یک قورباغه هستم، اسم من قورچه است.

من یک قورباغه هستم، اسم من قورچه است.

قایق من

 هرروز صبح از یک طرف رود، شنا می‌کردم و می‌رفتم آن طرفش؛ البته به همراه دو تا از دوستانم.

آن طرف رود پر بود از وسایلی که آدم‌ها دور می‌ریختند:پیچ... دکمه... مهره های رنگی...
من و دوستانم هرروز می‌رفتیم و از آن وسایل چند تا برای حیوان‌های جنگل می‌آوردیم تا برای تزئین خانه یا ساختن وسایل از آن‌ها استفاده کنند.

آن‌ها هم به ما خوراکی و غذاهای خوشمزه می‌دادند.
مهم تراز همه این که همه باهم جمع می‌شدند و شنا کردن ما را تماشا می‌کردند و برای مان دست می‌زدند.
یک روز، وقتی من و دوستانم مشغول شنا بودیم؛ رود خیلی گل آلودشد. کمی بالاتر چرخ یک ماشین توی آب گیر کرده بود. رود پر از خاک و سنگ شد؛ چون آب گل آلود شد من نمی‌توانستم جایی را ببینم.

یکی از آن سنگ‌ها به پای من خورد. پایم خیلی درد گرفت. دکتر جغد پایم را با چند برگ، محکم بست و گفت: «تا وقتی پایم خوب شود، نباید شنا کنم.»

 بعد از آن، من بیکار شدم و تمام روز فقط استراحت می‌کردم. دوستانم از غذای‌شان به من می‌دادند؛ ولی من احساس بدی داشتم و از آن‌ها خجالت می‌کشیدم. فکر می‌کردم یک قورباغه‌ی بیمار به درد جنگل نمی‌خورد.

باید مثل اجدادم می‌نشستم یک گوشه و شروع می‌کردم به خوردن پشه ها و پروانه‌ها؛

ولی من نمی‌توانستم آن‌ها را بخورم چون با من دوست بودند.

شب‌ها کنار رود می خوابیدم و به ماه نگاه می‌کردم. یک شب باد تندی آمد. برگی از درخت جدا شد و روی رود افتاد. برگ، روی آب با شادی می‌رقصید. من هم خندیدم؛ چون با دیدن آن برگ فکر خوبی به فکرم رسید.
......

صبح که شد به سمور آبی گفتم، یک تکه چوب کوچک برایم بیاورد. از دارکوب نجار هم خواستم با آن چوب برایم یک قایق درست کند. دارکوب با نوک تیزش این کار را زود انجام داد؛ حالا من یک قایق داشتم با دو پارو.

من با قایق ام حیوانات زیادی را این طرف و آن طرف می‌بردم.

سنگ، پای من را زخمی کرد؛ ولی درخت، یک قایق به من داد. من فهمیدم که جنگل مراقب همه هست، هر قدر هم که آن‌ها کوچک باشند.
 

حالا پای من خوب شده؛ دوستان من هم بیشتر شده‌اند.

[email protected]
تهیه: مینو خرازی- نویسنده: زهرا عبدی

لکه ی رنگ

درجعبه¬ی آبرنگ باز بود. «لَكّه» با خوش¬حالی به بقیه گفت: «آهای .... بیایید زود از این جا برویم.» رنگ-ها با بی¬حالی چشم¬های شان را بازكردند...

مزرعه کوچک

سارا در قوطی کوچک را باز کرد. از داخل آن یک چای کیسه ای برداشت، نخ ...کیسه را گرفت. کیسه را توی لیوان آب جوش زد.

ریزه میزه

دریا بزرگ بود، خیلی بزرگ. توی دریا موجوادت مختلفی بودند...

منبع:تبیان

مطالب مرتبط :

مخالف حضور محصولات تراریخته در چرخه غذایی انسانی هستم

دوست دارم در سوریه بجنگم/ با افتخار مسلمان شیعه هستم

از درگذشت کارگردان من ناصر حجازی هستم تا آمادن بازیگر هندی یک فیلم پر سروصدا

من قاتل سارا هستم

علی ضیا: زیادی خودم هستم

آخوندی: هنوز هم مخالف مسکن مهر هستم/یک سوم جمعیت ایران به دلیل مسکن مهر بد مسکن هستند

مطالب جدید