«بی اف جی»، فیلم سرگرم کننده 2016

مجموعه : فرهنگ و هنر

ماهنامه همشهری 24 - ترجمه پوریا شجاعی: تصور نادرستی درباره کتاب کودکی که رولد دال در سال 1982 نوشته وجود دارد که احتمالا به خاطر لفظ «مهربان/ Friendly» در عنوان کتاب به وجود آمده؛ این که داستان او سراسر درباره جادو، شادی و امید است. همان طور که بعضی از بلاک باسترهای اسپیلبرگ را هم- «آرواره ها»، «مهاجمان صندوقچه گم شده»، «ای تی»، «پارک ژوراسیک»- به عنوان فیلم های سرگرم کننده چشم نوازی می شناسند که بر پایه جلوه های ویژه حیرت انگیز و احساسات عمیق ساخته شده اند.

اما پیروزی بدون سختی و مشقت چه معنایی دارد؟ یا روشنایی بدون تاریکی، و عشق بدون تنهایی و فقدان؟


اقتباس اسپیلبرگ از «بی اف جی»، این داستان کمی تلخ و کمی ترسناک دال که همه جایش گرم و پراحساس است، اولین همکاری او با دیزنی است. اسپیلبرگ به یاد می آورد که: «من «سفیدبرفی و هفت کوتوله» را وقتی هفت یا هشت سالم بود در سینما دیدم و واقعا رویم تاثیرگذاشت و در ذهنم ماند. یادم می آید که ترسیده بودم، ولی همزمان از پایان بندی قصه رضایت کامل داشتم. یک قصه پریان بدون یک مضمون تاریک و جدی چه ارزشی دارد؟ بدون این محور و مضمون تاریک، اصلا رستگاری برای شخصیت ها معنایی خواهدداشت؟ و چطور می شود همه را از درون یک کابوس به سمت یک رویای سحرانگیز و زیبا برد؟»

 ایستاده بر شانه غول ها


مارک رایلنس، کسی که به خاطر بازی اش در «پل جاسوس ها»، تریلر اسپیلبرگ درباره جنگ سرد، اسکار گرفته، و حالا به کمک جادوی جلوه های موشن کپچر در نقش غول بزرگ ظاهر شده، کاراکتر اصلی فیلم را به عنوان یک شخصیت کاملا دلچسب و مهربان نمی بیند.


او در نیویورک و در حالی که کنار کارگردانش نشسته، درباره این که ایده هایش را برای به تصویرآوردن این شخصیت از کجا آورده با «توتال فیلم» صحبت می کند. ایده هایی که غیرقابل حدس بوده اند: «وقتی جوان تر بودم، همیشه از آدم های حاشیه شهر خوشم می آمد، کسانی که در خانه های رو به ویرانی زندگی می کردند. آنها مردم خیلی مهربان و خوش برخوردی نبودند. مردمی بودند بداخلاق و یک دنده».


مکث می کند: «من غول بزرگ مهربان را به عنوان یک آدم بشاش و خنده رو نمی دیدم، از نظر من، او آدمی با روحیه های بدوی بود. در ابتدا می خواستم او را ترسناک نشان دهم. نه آن قدر ترسناک که بچه ها از ترس جیغ بشکند و از سینما فرار کنند. ولی خب این غول یک بچه را می دزدد و با خودش به سرزمین های دوردست می برد، و او را در یک غار نگه می دارد». پس ما اینجا با یک فیلم الکی خوش که دل آدم را می زند طرف نیستیم. دلیل اصلی این که اسپیلبرگ این اقتباس از داستان دال را برای تیم رویای یو فوق العاده دیزنی ساخته، وجود تخیلات دور از دسترس و مشترک در ذهن او و همه آنهاست.

گردهمایی ماجراجویان


ولی این پروژه همین جوری و با یک بشکن زدن ساده راه  نیفتاد. فرانک مارشال و کتلین کندی، این زوج تهیه کننده که از زمان «مهاجمان صندوقچه گم شده» (مارشال) و «ای تی» (کندی) همراه اسپیلبرگ بوده اند، از سال 1991 سعی داشته اند «بی اف جی» را بسازند.
اول قرار بوده پارامونت ساخت آن را به عهده بگیرد و در اواخر دهه90 صحبت هایی هم با رابین ویلیامز برای حضور او در فیلم شده بود، بعد در سپتامبر 2011 در می ورکز حق ساخت کتاب را خرید.


مارشال و کندی همچنان تهیه کننده بودند و یکی دیگر از وفاداران اسپیلبرگ، ملیسا متیسون- نویسنده «ای تی- نگارش فیلمنامه را به عهده گرفت. (متاسفانه او در سال 2015 در اثر سرطان درگذشت). سرانجام در آوریل 2014 اعلام شد که اسپیلبرگ فیلم را کارگردانی می کند، جان مدن (شکسپیر عاشق) هم از صندلی کارگردانی بلند می شود تا سِمت تهیه کننده اجرایی را بگیرد، و پروژه به دست دیزنی می افتد.


واقعا هم انگار از اول قرار بوده اسپیلبرگ آن را بسازد: کتاب در همان زمانی منتشر شده که «ای تی» اکران شد، و هردوی داستان ها درباره بچه های سردرگم و تنهایی است که با موجودات ناشناخته از جهان دیگر دوست می شوند، اسپیلبرگ کتاب «بی اف جی» را در دهه 80 برای بچه هایش خوانده، و فیلم، که ترکیبی است از فیلم زنده و انیمیشن های موشن کپچر، دقیقا از آن دسته فیلم هایی است که در ابتدا باعث شهرت اسپیلبرگ شده بود؛ یعین فیلم هایی پر از تکنیک های بصری و احساسات عمیق و گرم.


او می گوید: «فکر می کنم به خاطر ساخت تعداد زیادی فیلم تاریخی- فیلم هایی مثل «لینکلن» و «پل جاسوس ها»، و پیش از آن فیلم هایی مثل «آمیستاد» و «فهرست شیندلر»- فکرم روی رعایت صحت و سقم تاریخی قصه ها گیر کرده بود. برای همین، «بی اف جی» از این جهت که می توانستم با آن گریزی به دنیایی از تخیل و رویاپردازی بزنم، برایم تجربه ای خاص شده. چون رفتن به سمت کاری بود که فکر می کنم در آن یک جورهایی خبره ام؛ یعنی آزاد گذاشتن تخیلات و رویاهایم».

 ایستاده بر شانه غول ها


با این حال، طرفداران کتاب از اینکه ببینند خیال پردازی های اسپیلبرگ تا حدود خیلی زیادی در چارچوب نوشته های دال باقی مانده خوشحال می شوند. او جلوی وسوسه اش را برای اضافه کردن خط های داستانی جدید به روایت جمع و جور کتاب گرفته و روی همان ماجرای اصلی متمرکز شده. یعنی داستان سوفی، دختربچه یتیمی که یک غول 24 فوتی او را می دزدد و بعد از آن به دنیایی از کابوس ها و ماجراجویی پرتاب می شود.


ماجراهایی از قبیل رفتن به سرزمین غول ها و رویاها، اسناز کامبر (نوعی میوه شبیه به کدو و خربزه)، فرایز کاتل (نوعی نوشیدنی تخیلی در داستان)، یک دسته نُه نفره از غول های آدم خوار (که قدشان بین 39 تا 52 فوت است، و کسانی مثل جمین کلمنت، بیل هیدر و آدام گادلی نقششان را بازی کرده اند، و حرکاتشان را تری نوتاری- عضو سابق سیرک آفتاب- طراحی کرده) و همین طور رفتن به قصر باکینگهام و درخواست کمک از ملکه. کارهای نبوغ آمیز و خلاقانه بسیار زیادی که اسپیلبرگ در فیلمش اجرا کرده، به لطف حضور بازیگران خبو، و استفاده خلاقانه از به روزترینو پیشرفته ترین تکنولوژی ها برای به تصویر درآوردن تخیلات دور از دسترس دال بوده.


اسپیلبرگ می گوید: «وقتی فلیمبرداری را شروع می کردیم، مارک کاملا در شخصیتش فرو می رفت و به غول بزرگ مهربان تبدیل می شد... [ولی] چیزی که واقعا مرا تحت تاثیر قرار می داد، شخصیتی بود که مارک در بین فیلمبرداری نماها نشان می داد».


او روز اول بازی مارک رایلنس را در نقش رودلف ابل در «پل جاسوس ها» به یاد می آرود. روزی که فهمید بازیگر غول بزرگ مهربانش را پیدا کرده: «می دانستم که او از پس هر کاری بر می آید».


رایلنس لبخندی می زند و گوشه چشمانش چروک می شود. می گوید: «من نمی دانستم که استیون داشت نقش را به م پیشنهاد می داد. فقط همین جوری سمتم خم شد و پرسید: «این فیلمنامه را می خوانی؟ می خواهم بسازمش». من فکر می کردم فقط می خواهد نظرم را درباره فیلمنامه بگویم، چون کلی درباره فیلمنامه و این جور چیزها با هم حرف می زدیم. بعد از این که فیلمنامه را خواندم و از آن خوشم آمد، گفت: «می توانی این نقش را بازی کنی؟» رایلنس هم نقش را بازی کرد.


او و اسپیلبرگ با هم به اتفاق نظر رسیدند که از نمایش انزوایی که روی دل سوفی و غول مهربان سنگینی می کند غافل نشوند. درواقع، تنها نگرانی رایلنس این بود که زبان له و لورده و متنوعی که دال برای غول ها خلق کرده بود (گابل فانک) به اندازه کافی در فیلمنامه وجود نداشته باشد. او به یاد می آورد که: «من و ملیسا با هم نشستیم و کل فیلمنامه را در دو روز مرور کردیم. استیون نگران بود که مخاطب متوجه این زبان نشود و اصلا نفهمید من در کل فیلم دارم چه می گویم. گفتم: «بگذار یک امتحانی بکنم».


من می دانم که مثلا در نمایشنامه های شکسپیر، مخاطب ممکن است همه حرف ها را متوجه نشود، ولی اگر  بازیگر بتواند جمله ها را جوری ادا کند که انگار حرف های خودش است، مخاطب می فهمد که او درباره چه چیزی صحبت می کند. وقتی این زبان را با استیون امتحان کردیم، واکنش او عالی بود. گفت: «آره، آره. متوجه می شوم. چیزی خوبی هم هست». در آخر به این نتیجه رسید که زبان غول ها خوب است».


 ولی هرچه کار اسپیلبرگ برای پیدا کردن نقش غول مهربان راحت بود، برای یافتن بازیگر شخصیت زن اصلی بندانگشتی اش به مشکلات فراوانی خورد. چندین ماه در آمریکا، انگلیس، استرالیا و نیوزیلند به دنبال دختر مورد نظرش گشت.


با علم به این که سوفی- که دال اسم نوه اش را روی آن گذاشته بود- «یکی از قدرتمندترین کاراکترهای زنی است» که تاکنون در فیلم هایش داشته. البته اگر دختری را با ظرافت های لازم و مورد نیازش پیدا می کرد، میلیون ها دلار صرف پروژه شده بود، نماهای تمرینی کل فیلم را در استودیوی اسپیلبرگ فیلمبرداری کرده بودند، تاریخ شروع فیلمبرداری داشت نزدیک می شد... و هنوز خبری از بازیگر سوفی نبود تا این که اسپیلبرگ تست بازیگری دختری نُه ساله اهل ناستفورد در چشایر را دید.


رویی بارنهیل در مصاحبه اش با توتال فیلم که در انگلستان انجام شد می گوید: «من باید شش بار تست می دادمف اگر آن تستی را که پدرم ازم فیلم گرفت و فرستادم هم حساب کنیم، چهار تا تست در لندن دادم یکی هم در برلین. پنجمین تست را با مارک رایلنس دادم. و سر چهارمین تستش با استیون ملاقات کرد». بارنهیل که حالا یازده ساله شده، مودبانه و صمیمی صحبت می کند. با ذوق می گوید: «وقتی به م گفتند که قرار است در فیلم بازی کنم بال در آوردم. اولا تا به حال اصلا چنین کاری نکرده بودم، ثانیا فیلم استیون اسپیلبرگ بود! من همه فیلم های «ایندیانا جونز» را دیده ام و سر «ای تی» گریه ام گرفته.


ولی راستش را بگویم، خیلی خوب نمی دانستم که استیون چقدر شخصیت شناخته شده ای است. برای همین وقتی مامانم برایم توضیح داد، مغزم سوت کشید!»

ایستاده بر شانه غول ها

صحبت های فنی


«بی اف جی» که در ونکوور فیلمبرداری شده و جو لتری (استودیوی وِتا دیجیتال) مسئول جلوه های ویژه اش بوده، از زمان «پارک ژوراسیک» (1993)- که در آن اسپیلبرگ و استودیوی آی ال ام (Industrial Light & Magic) بلاک باسترهای مدرن را متحول کردند- تا الان بزرگ ترین آزمایش تکنیکی اسپیلبرگ به حساب می آید. در این فیلم کاراکترهایی با سه اندازه مختلف (سوفی 4.6 اینچی، غول مهربان 24 فوتی، و فلش لامپیتر- با بازی کلمنت- 52 فوتی) به راحتی در کنار هم قرار می گیرند و کاملا با همدیگر تعامل دارند. برای این منظور، در زمان فیلمبرداری سه مرحله کار انجام می شد: در مرحله اول، رایلنس با لباس مخصوص موشن کپچر مقابل عروسکی 6 اینچی از بارنهیل بازی می کرد.


در مرحله دوم، بارنهیل در کنار وسایل غول آسایی قرار می گرفت تا کوچک به نظر برسد، و رایلنس هم بالای یک جرثقیل می استاد و مقابل هم بازی می کردند. در مرحله سوم، وقتی غول های آدم خوار وارد کار می شدند، رایلنس روی زانوهایش می نشست و بازی می کرد، و جای سوفی هم عروسکی حتی کوچک تر از عروسک قبلی می گذاشتند. اسپیلبرگ از دوربین های شبیه ساز- دوربین هایی که جیمز کامرون برای «آواتار» ابداعشان کرده بود- استفاده کرد تا اجرای بازیگرهای زنده و کاراکترهای مجازی را با هم تلفیق کند، و نتیجه را هم زمان ببیند.


او شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید: «بازیگرها باید حضور همدیگر را حس کنند تا بتوانند بازی کنند». تاکید می کند که این تکنولوژی های مکانیکی، فقط در خدمت شخصیت ها و داستان هستند. «همه این تمهیدات در نهایت به خاطر این است که بازیگران بتوانند موقع بازی، در چشم های همدیگر نگاه کنند».


رایلنس به فرایند کار عادت کرده بود و از آزادی عملی که در لباس موشن کپچر پر از سنسورش داشت لذت می برد. او این کار را با تئاترهای تجربی مقایسه می کند.


توضیح می دهد که: «هیچ دوربینی در کار نیست. خبری از صحنه ها و دکورهای متحرک نیست. تمرکزی روی نقطه خاصی وجود ندارد. جایی برای تماشاچی تعیین نشده. همه جا را پوشش می دهند و 360 درجه محیط را فیلمبرداری می کنند. همه دوربین های مخصوص موشن کپچر از آدم فیلم می گیرند بعد، فردایش به یک اتاق می روی و استیون را می بینی که مقابل یک پرده بزرگ نشسته و یک چیزی شبیه کنسول بازی آنجاست.


استیون می گوید: «صحنه را اجرا کن» و من خودم را روی پرده می بینم، و اسپیلبرگ دوربین را جاهای مختلف صحنه حرکت می دهد [ادای کار با آن دستگاه را در می آورد]».


اما بارنهیل از سوی دیگر، قضیه را متفاوت می دید. «در روزهای اول، کارکردن با مارک در آن لباس مخصوصش برایم خیلی عجیب بود. ولی به ش عادت کردم و بعد از مدتی مثل این بود که او را با لباس های عادی اش می بینم. بعضی وقت ها آن نقطه ها یک روز کامل روی صورتش می ماند و من صورت عادی اش را نمی دیدم».


بارنهیل و رایلنس خیلی خوب با هم کنار آمدند. ولی بارنهیل بیشتر با اسپیلبرگ صمیمی شد. البته اسپیلبرگ به گرفتن بازی های فوق العاده از بچه ها معروف است. خودش می گوید راز این کارش ساده است: با آنها بچگانه صحبت نکنید. بارنهیل هیجان زده تایید می کند: «آره، این رفتارش فوق العاده بود».

 ایستاده بر شانه غول ها

نیشخندی می زند: «آدم بزرگ ها همیشه با ما بچگانه حرف می زنند. مامان و بابای من حواسشان هست که من یازده ساله ام و خواهرم فقط هفت سا له، و ما را درگیر مسائل بزرگ ترها نمی کنند. ولی لحنشان با ما بچگانه هم نیست. استیون هم همین طور بود، حواسش بود که چند سالم است ولی هیچ وقت جوری با من حرف نزد که انگار چیزی نمی فهمم. من پسرخاله ای دارم که اسمش سِبی است، تازه سه سالش است، ولی خیلی بدش می آید با او مثل بچه ها حرف بزنند!»


برای اسپیلبرگ، رابطه بین شخصیت ها و تعاملشان با هم از همه چیز مهم تر است. و «بی اف جی»، با وجود تمام جلوه های بصری مسحورکننده و پرضرب و زوری که دارد، در حقیقت درباره دو شخصیت است که به همدیگر ملحق می شوند تا پلیدی ها و تاریکی ها را شکست دهند. همین ماجرا سفری جادویی را رقم می زند. ان قدر جادویی که وقتی بارنهیل فیلم را در نمایش افتتاحیه اش در جشنواره کن دید، فراموش کرد که خودش در آن بازی کرده: «همه دوستانم به من می گفتند «حتما خیلی هیجان زده ای و کلی کیف کرد» ولی من وقتی نشستم توی سالن، واقعا فقط حواسم به خود فیلم بود، و این حس عجیبی داشت. نشسته بودم و از دیدن این داستان شگفت انگیز لذت می بردم».

پی نوشت:


1. عنوان اصلی کتاب BFG است، مخفف Big Friendly Giant که در فارسی به غول بزرگ مهربان ترجمه شده.

اسپیلبرگ از حس و حال این روزهایش می گوید


هیچ وقت فیلم هایم را تنهایی نمی بینم

بی اف جی را تقریبا هم زمان با پل جاسوس ها ساختید. قبلا چنین کاری کرده بودید؟


خیلی از پروژه هایم با هم تداخل داشته. بزرگ ترینشان موقع ساخت «فهرست شیندلر» و «پارک ژوراسیک» پیش آمد، که آزاردهنده ترین تداخلی بود که تا به حال تجربه کرده ام! تقریبا از تحملم خارج بود.

الان انرژی تان را برای ساخت فیلم از کجا به دست می آورید؟


من دنبال پیدا کردن انرژی نمی روم. انرژی دارم! و سال های خیلی زیادی است که مشغول ساخت فیلم هستم. برای خودم موسسه و سازمانی دارم و افرادی که در تک تک فیلم هایم کار می کنند و این کار را برایم ساده تر کرده. مجبور نیستم هر بال عوامل جدید بیاورم و با آنها آشنا شوم، که وقت زیادی هم می گیرد.


مایک کان، تدوینگرم، روی تمام فیلم هایم از زمان «برخورد نزدیک از نوع سوم» کار کرده. کتی کندی هم از سال 1978 تا الان در همه فیلم ها با من همکاری کرده.

ایستاده بر شانه غول ها

چه چیزی باعث می شود که یک قصه را برای ساخت انتخاب کنید؟

شاید حرفم شبیه این شعارهایی به نظر برسد که انگار از روی کاغذ می خوانند، ولی من قصه را انتخاب نمی کنم، قصه است که مرا انتخاب می کند. اغلب هم دلم نمی خواهد قصه ای را که مرا انتخاب کرده بسازم. بعضی وقت ها با این وسوسه ناگهانی که سراغ یک پروژه بروم مقابله می کنم. با خودم می گویم: «الان برای تعریف کردن این داستان آماده نیستم». «فهرست شیندلر» مرا انتخاب کرد، «نجات سرباز رایان» مرا انتخاب کرد. من آنها را انتخاب نکردم. آن قدر فکر و ذهنم را مشغول خودشان کردند تا ساختمشان.

آیا هرازگاهی فیلم های قدیمی تان را دوباره نگاه می کنید؟


بعضی وقت ها نگاه می کنم، ولی هیچ وقت تنهایی نمی بینم. همیشه با بچه هایم می بینمشان. «ای تی» را با همه بچه هایم دیدم. هیچ کدامشان «ای تی» را برای اولین بار تنها ندیده اند. چون آنها معمولا «ای تی» را وقتی خیلی بچه اند می بینند و من خودم باید در بخش های ترسناکش کنارشان باشم و درباره اش توضیح دهم. باید به شان بگویم: «ای تی واقعا نمی میرد، فقط مریض شده و دوباره زنده می شود». فیلم دیگری که خیلی با بچه هایم دیده ام «هوک» است. هر چقدر من دلم نمی خواهد آن را ببیند، آن ها دوست دارند این فیلم را ببینند!

قرار است یک ایندیانا جونز دیگر بسازید؟


بله، برای ساخت «ایندی 6» قرارداد بسته ام. تاریخ اکرانش را هم مشخص کرده ایم. فقط همین قدر را می گویم!

و آقای فورد هم به شما ملحق می شود؟


بله، او بدون شک تنها ایندیانا جونز دنیاست. من هرگز یک فیلم «ایندیانا جونز» بدون هریسون فورد نمی سازم.

قبل از آن، شما قرار است یک داستان واقعیت مجازی بسازید به اسم «بازیکن شماره یک آماده باش.» آیا از طرفداران VR [واقعیت مجازی] هستید؟


خیلی ها فکر می کنند که این روش مناسبی برای تعریف یک قطه نیست. و به ما هم به خاطر برخی از واقعیت های مجازی که در «بازیکن شماره یک آماده باش» استفاده می کنیم انتقادهایی خواهدشد. ولی برای من جالب است که ببینم VR مدیوم ماندگاری خواهد بود یا خیلی زود فراموش می شود.

از بازی های کامپیوتری خوشتان می آید؟


همه عمرم بازی کرده ام، که با Pong on Jaws شروع شد.  در اوک بلافز یکی از این بازی های پینگ پنگ خط و نقطه ای داشتند. از سر فیلمبرداری بر می گشتم و سریع می رفتم آنجا. سکه هایم را در دستگاه می گذاشتم و تا شب بازی می کردم.

حالا که کتی کندی به لوکاس فیلم رفته، وسوسه نشده اید که شما هم یک جنگ های ستاره ای بسازید؟


جرج [لوکاس] ازم این سوال را پرسید... من سر اپیزود سوم «جنگ های ستاره ای» کمی با او همکاری داشتم. خیلی وقت پیش درباره این مسئله با من صحبت کرد. گفتم: «ببین جرج، تو فیلم هایی می سازی که در کهکشان های دور اتفاق می افتند. من فیلم هایی روی زمین می سازم که در آن از کهکشان های دور به اینجا می آیند. فرق ما این است!»

ایستاده بر شانه غول ها

هیچ وقت یک فیلم ابرقهرمانی نساخته اید. طرفدار این جور فیلم ها نیستید؟


من قهرمان ها را به ابرقهرمان ها ترجیح می دهم. واقعی تر هستند و بیشتر می توانم با آنها ارتباط برقرار کنم. هیچ وقت علاقه  زیادی به ابرقهرمان ها نداشته ام.. البته بعضی از فیلم هایشان را دوست دارم. «سوپرمن»های دیک دانر را خیلی دوست دارم. عاشق فیلم کریس نولان، «شوالیه تاریکی» ام. همین طور اولین «بتمن» تیم برتون و «مرد آهنی» اولی. به دیدن فیلم های ابرقهرمانی هم می روم. ولی آن قدر زیادند که سرم گیج می رود.

منبع:برترینها

مطالب مرتبط :

ماه و پلنگ؛ موفقیت با الگوی فیلم فارسی

بولت و بایلز بهترین ورزشکاران سال 2016 از نگاه AIPS

10 پیروزی برتر NBA با پرتاب های ثانیه پایانی + فیلم

سودای بابک حمیدیان و سیمرغ جشنواره سی و پنجم/بازیگر طنز سینما با دو فیلم به جشنواره می‌آید+عکس

«فِرِدی» بزرگترین سگ انگلیس+فیلم و عکس

گوزنی چاقی که هوس بدنسازی کرد+ فیلم

مطالب جدید